آوا آوا ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

آوا خانم نازنازی

آفتاب برای آوا

خانم کوچولوی من جمعه رفته بودیم خونه عزیز جون. بنا به توصیه های خانم دکتر مبنی بر نگه داشتن جنابعالی توی آفتاب بهت ضد آفتاب زدم و محدثه جون تو رو برد توی حیاط خونه دایی جون و با هم قدم زدین. آخه دختر دیگه واسه خودش خانمی شده و تاتی تاتی میره. یه کفش بوق بوقی هم برات خریدم اول نمی پوشیدی ولی بعد که صداش در اومد کلی ذوق کردی و هی پاتو می ذاشتی زمین و هی منو نگاه می کردی و می خندیدی. این هم عکسهایی که مهسا جون موقع قدم زدن ازت گرفت. تازه از خواب بیدار شده بودی شپلوی من. اینجا داری ادای لی لی لی لی حوضک رو در میاری. مامانش قربونش بره الهی...! ...
2 شهريور 1390

جواب آزمایش

دیروز جواب آزمایشت رو گرفتیم. خانم دکتر گفت هم ویتامین D بدنت کمه و هم آهنت. سه تا آمپول داد و گفت هر ماهی یکیشو باید بزنی و قطره و شربت. عصری رفتیم آمپول زدی و کلی گریه کردی. دلم ریش ریش شد. شب هم قره رو بهت دادم. هواسم نبود که باید معدت خالی باشه. همرو بالا آوردی. چه مادر بدی هستم من. خیلی ناراحتم. دوستت دارم. خیلی ناراحتم. راستی دکتر گفت هر روز بین ساعت 10 تا 2 عصر یه یه ربعی باید بری تو آفتاب بازی کنی و ویتامین D بگیری. ولی من که خونه نیستم و باید مادر جون و یا پدر اینکارو بکنن. خیلی ناراحتم که خونه دار نیستم و نمی تونم بهت برسم. دیگه چیزی یادم نمی آد فقط خیلی ناراحتم. احساس می کنم خیلی مامان بدی هستم و به اندازه کافی بهت توجه ...
30 مرداد 1390

ماجراهای آوا و تولد یک سالگی...

دختر چوچولوی من . . . جونم برات بگه از اولین تولدت.من زودتر از هر روز مزخصی گرفتم و اومدم خونه و با پدر جون و تو رفتیم آتلیه ... دریغ از یک لبخند ... !    آهان یادم اومد اخراش یه بار خندیدی. تازه بماند که هر بار موقع لباس عوض کردن کلی گریه میکردی. البته بگما ، تو دختر خوبی هستی . تقصیر تو نبود که . وقت خوابت بود و چون بعدازظهر  پدر جون کار داشت ما مجبور شدیم ظهر بریم. اگه می خوابیدی مطمئنن سرحال تر می شدی. خلاصه قرار شد شب دایی اینها بیان خونه ما و واست تولد بگیریم. عصر پدری رفت روستا. آخه مستاجرمون داشت محصولو برداشت می کرد و اون حتما باید می رفت اما قول داد که زود برگرده. جنابعالی حسابی خوابیدی و ...
28 مرداد 1390

تولدت مبارک

      یک سال پیش در چنین روزی یه فرشته کوچولو پا به زمین خاکی ما گذاشت و با آوای دلنشینش زندگی ما رو شیرین کرد و اون کسی نبود جز : آوا خانم ناز نازی   تولدت مبارک دختر زیبای من   ...
26 مرداد 1390

نگرانم

سلام دخترم. مثل فرشته ها خوابیدی و من دارم از نگاه کردن بهت لذ ت می برم. امروز روز سختی بود. هم برای تو و هم برای من. تو آزمایشگاه وقتی بردنت تو اتاق بعد از چند لحظه صدای جیغت بود که قلب فرشته  رو به درد آورد تو اون تو جیغ می زدی و من پشت در زار میزدم. تو دو مرحله ازت خون گرفتن. خیلی اذیت شد. وقتی اومدیم خونه تا یه ساعت سر کوچکترین چیزی زار میزدی. تموم شد. امیدوارم که جواب آزمایشات خوب در بیاد. خدایا تو این شبهای مبارک مریضی هیچ بچه ای رو به مادرش نشون نده. ...
26 مرداد 1390

زن

  انرژی  زنها مرد ها را  شگفت زده میکند. در حالیکه متبسم، شاد ودوست داشتنی هستند با سختی ها  مواجه میشوندومشکلات عمده را حل میکنند. هنگامیکه میخواهند بگریند، لبخند میزنندووقتیکه میخواهد اشکشان سرازیر شودآهنگی را زمزمه میکنند وزمانیکه عصبانی هستند،میخندند. برای چیزی که به آن معتقدندمیجنگند، در برابر بی عدالتی هاقد علم میکنندوهنگامی که احساس میکنند راه حل بهتری موجود است کلمه ” نه“ رانمی پذیرند برای آنکه خانواده در امان باشداز وجود خود صرفنظر میکنند علاقمندند با دوستی صمیمی ومشتاق به پزشگ روند ...
16 مرداد 1390

خاطرات نی نی

شروع  تا چند وقت پيش نبودم اما حالا زندگي مشتركم را شروع كرم و فعلا براي مسكن رحم را براي چند ماه اجاره كردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بيرون مي اندازد و تمام وسايلم را هم مي گذارد توي كوچه !!!!!!!!!  اظهار وجود  هنوز كسي از وجودم خبر ندارد .البته وجود كه چه عرض كنم .هرچند ساعت يكبار تا مي خواهم سلول هايم را بشمرم همه از وسط تقسيم مي شوند و حساب و كتابم به هم مي ريزد.  زندان  گاهي وقت ها فكر ميكنم مگه چه كار بدي كردم كه مرا به تحمل يك حبس 9 ماهه در انفرادي محكوم كرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!  فرق اينجا با آنجا  داشتم با ...
16 مرداد 1390

ناراحتم

سلام دختر عزیزم. خیلی ناراحتم . دیروز رفتیم پیش خانم دکترت واسه کنترل ماهیانه . گفت وزنت کمه . قرار شد یه آزمایش خون بدی بعد بگی مشکل از کجاست . الان من شرکتم . قرار شدتو و پدر ساعت ١١ بیاین دنبالم تا بریم ازت خون بگیرن. از الان با فکر گریه هات دلم ریش ریش شده . ...
16 مرداد 1390